تبلیغات
دل نوشته ها .....

دل نوشته ها .....
 
قالب وبلاگ
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس


 

ا مروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد

چه دنیای عجیبیه، دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به


خاطر طلاقش خوشحالم.

بقیه در ادامه ....

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]




خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را میدیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم. اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها. با ناراحت به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای، آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی، جای پای من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!!!!!




طبقه بندی: داستـــــــان،
[ سه شنبه 25 مهر 1391 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت .
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره،
روز اولی که به مدرسه جدید آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبا رو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : ‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید .....
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :

: "اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود .
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد .
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : ‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم .
دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]

 

 

 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد

 

شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه رابرای بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

 

ان گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظررسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد

 

ان شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد

پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بال ها یش چروکیده بودند

 

ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند 

اما چنین نشد...

در واقع پروانه ناچار شد  همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند 

ان شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله وتقلا برای خارج شدن ازسوراخ ریز, ان را  خدا برای پروانه  قرار داده بود

تا به ان وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

 

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم.

به اندازه  کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

 

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار دادتا قوی شوم

 

من دانش خواستم و خداوند مسائل برای حل کردن به من داد

 

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور داد تا کار کنم

 

من شهامت خواستم و خداوند موانعی سرراهم قرار داد تا انها را از میان بردارم

 

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد  که نیازمند کمک بودند

 

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران  محبت کنم

 

من به انچه خواستم نرسیدم....

اما انچه نیاز داشتم به من داده شد .!

 

نترس با مشکلات مبارزه کن  وبدان که می توانی بر ان ها غلبه کنی.

.




طبقه بندی: داستـــــــان،
[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ ز. آدینه ] [ نظرات ]

 

روز بارانی بود...

غمگین ونا امید

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی صندلی نشست .

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود .....

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد .

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد .....

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه.

اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی .

سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده .....

چقدر عینک آفتابی بهش می آد یعنی داره به چی فکر می کنه؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه ......

آره. حتما همین طوره.

مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت) ......

می دونم پسر یه پولداره با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون .

کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی

شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته !

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟ !!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است

و چقدر زندگی به او بدهکار است.

احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد ....!!!!

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد .

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود ......

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت.

مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد .....

یک، دو، سه و چهار لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای

سفید رنگ را تشکیل دادند .....

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر

چیزهایی که داشت

خدا را شکر کرد.....




طبقه بندی: داستـــــــان،
[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]

love story داستان عاشقانه شاخه گل خشکیده


” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ،  یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

free داستان عاشقانه شاخه گل خشکیده

بقیه در ........

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]


عکس اسب سفید white horse
 

در روزگارهای قدیم  در دهکده ای ، دهقانی با پسرش زندگی می کرد. دار و ندارش تکه ای زمین ، کلبه ای پوشالی و اسبی سفید که از پدرش به ارث برده بود. روزی اسب گریخت و مرد ماند که  چگونه زمینش را شخم بزند. همسایه ها به خانه اش آمدند تا تسلایش دهند. دهقان از همه تشکر کرد اما پرسید: از کجا می دانید این اتفاق برای من یک بدبختی بوده؟ یکی گفت: نمی تواند حقیقت را بپذیرد، بگذار هر طور دلش می خواهد فکر کند؛ این طوری کمتر غصه می خورد. بعد در حالی که وانمود می کردند حق با اوست، از آنجا رفتند.

بقیه در .......


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]

  

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود. جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد ..........


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]



امید کسی را نا امید نکن !

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ،

          صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .

بقیه در ادامه ......


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]

موش و شیر

روزی شیری در خواب بود كه موشی كوچك روی پشت او به بازی و جست و خیز پرداخت

، جست و خیزهای موش كوچك بازیگوش باعث شد شیر از خواب بیدار شود ..........




ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]


                    "یخی که عاشق خورشید شد...!!!"


فصل زمستان درحال پایان و فصل بهار در حال آغاز بود....و درختان جوتنه زده بودند.....
در همین هنگام یخی در گوشه ی سنگی قرار داشت.............



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]

فولاد و آهنگر


آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم؛ اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگی‌ات بهتر نشده!»

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.



                                                                                                                                        

           

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 09:41 ق.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب ، عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
نظر سنجی
آیا این وبلاگ موثر بود ؟




تماس با ما
تماس با ما
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




کد ِکج شدَنِ تَصآویر

music