تبلیغات
دل نوشته ها .....

دل نوشته ها .....
 
قالب وبلاگ
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس





در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند

مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال

است.به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای

 او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد

 دارم؟آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که

غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من

خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.




طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]





در یکی از شب های سرد زمستان، یک نفر با مرد فقیری برخورد کرد،

مرد فقیر به سوی او دست دراز کردو صدقه خواست.

ولی آن شخص بعد از کمی جستجو در جیب هایش پولی نیافت.

فقیر همچنان خیره به او بود و انتظار می کشید و خوشحال از اینکه قرار است

به او کمک شود.

آن شخص ناراحت و پریشان شد از اینکه پولی نیافته تا به او کمک کند،

در همین حال دستان سرما زده مرد فقیر را گرفت و رو به او گفت: "

 برادر عزیزم پولی ندارم که به تو کمک کنم، مرا ببخش "

فقیر در حالی که به او خیره شده بود، بغض کرد و گفت:

" تو بزرگترین هدیه را به من داده ای، تو مرا برادر خطاب کردی و این از

همه چیز برای من با ارزشتر است "





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 16 خرداد 1392 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]




پدر روزنامه میخواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش میشود.

حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را

نمایش میداد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو میدهم، ببینم

میتوانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟»

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. میدانست پسرش تمام

روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با

نقشه کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»

پسر جواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه

تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم،

دنیا را هم دوباره ساختم...

وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه .....





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ یکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 05:41 ق.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]




گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شدو برمی گشت

پرسیدند :چه می کنی ؟

پاسخ داد :در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر

از آب می کنمو آن را روی آتش می ریزم ...گفتند :

حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است

و این آب فایده ای ندارد

گفت :
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،

اما آن هنگام که خداوند می پرسد :

زمانی که عشقت...در آتش می سوخت تو چه کردی ؟

پاسخ میدم :

هر آنچه از من بر می آمد


............................


دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد


هرچه هست دوستی نیست...





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ یکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 05:08 ق.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]





مغازه ‌داری روی شیشه مغازه ‌اش اطلاعیه‌ ای به این مضمون نصب كرده بود؛

"توله ‌های فروشی".نصب این اطلاعیه ‌ها بهترین روش برای جلب مشتری،

بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی ‌رسید

وقتی پسركی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد

و پرسید :"قیمت توله‌ها چنده؟"

مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بری قیمتشون از ٣٠ تا ٥٠ دلاره".

پسرک دست در جیبش كرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧

دارم،می‌توانم یه نگاهی به توله‌ ها بیندازم؟ 

صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد، با صدای سوت، یك سگ ماده با پنج توله 

فسقلی‌اش كه بیشتر شبیه توپ‌های پشمی كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان

بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یكی از توله ‌ها به طور محسوسی می ‌لنگید

و از بقیه توله ‌ها عقب می‌افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن  توله لنگ كه عقب مانده

بود اشاره كرد و پرسید: " اون توله‌هه چشه؟"

صاحب مغازه توضیح داد كه دامپزشك بعد از معاینه اظهار كرده كه آن توله  فاقد حفره

مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر كوچولو هیجان زده

گفت: " من همون توله رو می ‌خرم".

صاحب مغازه پاسخ داد: "نه، بهتره كه اونو انتخاب نكنی. تازه اگر واقعاً اونو می ‌خوای،

حاضرم كه همین جوری بدمش به تو". 

پسر كوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و

در حالی كه با تكان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاكید می‌كرد گفت: 

" من نمی ‌خوام كه شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله‌هه به همان اندازه

توله‌ های دیگه ارزش داره و من كل قیمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. 

در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت،

تا این كه كل قیمتشو پرداخت كنم". 

مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به

دویدن و پریدن و بازی كردن با شما نخواهد بود". 

پسرك با شنیدن این حرف خم شد، با دو دستش لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا  كشید.

پای چپش را كه بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه‌ ای فلزی محكم نگهداشته شده

بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی كه به او می‌نگریست، به نرمی گفت: 

" می بینید، من خودم هم نمی‌توانم خوب بدوم، این توله هم به كسی نیاز داره كه وضع و

حالشو خوب درك كنه.






طبقه بندی: داستـــــــان،
[ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]




پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش

زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند، اما دستان لرزان

پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند،

یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن

پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر

برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد

به تنهایی غذایش را میخورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از

غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود

حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که

در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که

این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن

چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل

از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته

بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب

داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .”

و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک

از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او

را به سمت میز شام برد.

قدرت درک کودکان فوق العاده است. چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده، گوشهایشان

درحال شنیدن. ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است. اگر ببینند که ما

صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان

قرار می دهند.

 





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]






پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد.
خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه
پسر کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد …
آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت
زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.
در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید،
دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش
 می کنم اجازه بده برم خونه…” .
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام
بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی
عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو
سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟”
پسر پاسخ داد،
“وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم،
بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم
مثل مزه قهوه نمکی.
 حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم،
یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم
که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد،
اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت،
یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش
رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه،
هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره…
بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش
و خانواده اش.مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود.
آنها ادامه دادند به قرار گذاشتن.
 دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده
می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش
براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل
تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد
و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت
می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم
داخلش می ریخت، چون می دانست که با اینکار لذت می برد.
بعد از چهل سال مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت،
” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش.
این تنها دروغی بود که به تو گفتم: " قهوه نمکی".
یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم،
در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک.
 برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز
فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم
تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم
که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و
دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی
رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم
قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف
نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین
خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز
می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم
حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. ”
اشک هایش کل نامه را خیس کرد. یک روز، یه نفر از او پرسید، ”
مزه قهوه نمکی چطور است؟ اون جواب داد “خیلی شیرین” !




طبقه بندی: داستـــــــان،
[ یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]





تکیه اش بر دیوار و با تنهاییش سر می کرد، دلش خیلی گرفته بود و تنهایی

امانش نمیداد.

طاقتش تمام شد و شروع به بد گفتن از خدا کرد، آنقدر گله کرد و بد گفت که

خستگی وجودش را فرا گرفت انگار باید در تنهایی خود می سوخت و می ساخت.

سر بر زانوهایش گذاشت و دل به تنهاییش سپرد.

احساس اینکه هیچکس دردش را نمی فهمد سخت آزارش می داد و در ذهنش

حرفهایش را مرور می کرددر میان این افکار، ناگهان! گرمی دستانی را بر شانه هایش

حس کرد که با لطافت و مهربانی صدایش می زد:

ای عزیزترینم از چه دردمندی؟ و از چه دلت گرفته ؟!

مهربانم بگو، هر آنچه را که بر دلت سنگینی می کند بگو..

صدایش خیلی آشنا بود گویی که بارها این صدا را شنیده است، نگاهش را به نگاهش

گره زد، باورش نمی شد، انگار تمام عمر در کنارش بود و تمام عمر، او بود که

دردهایش را تسکین میداد..

بغض امانش را بریده بود، دگر طاقت نیاورد، سر بر شانه هایش انداخت و تا

می توانست گریه کرد و در آغوش گرمش آرام گرفت.

گذشت...

انگار زندگی جدیدی را آغاز کرده و دوباره امید و نشاط در زندگیش جاری شده.

زندگی را آغاز کرد و فراموش کرد آنکه را که همیشه فراموش می کرد.

و خدا در حالی که خیسی اشکها را بر شانه هایش حس می کرد همچنان به او لبخند میزد.



طبقه بندی: داستـــــــان،
[ یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]





نشسته بودم رو نیمكت پارك،كلاغ ها رو می شمردم تا بیاد یا سنگ مینداختم بهشون،

می پریدنددورتر می نشستند،كمی بعد دوباره بر می گشتند،جلوم رژه میرفتند.

ساعت از وقت قرار گذشت نیومد.

نگران،كلافه،عصبی شدم،شاخه گلی كه دستم بود سر خم كرده بود و داشت

می پژمرد.طاقتم تمام شده بود،از جام بلند شدم ،ناراحتیم رو خالی كردم سر

كلاغ ها.گل رو هم انداختم زمین،گلبرگ هاشو كنده و له کردم .

یقه پالتوم رودادم بالا،دستام رو كردم تو جیبم راهم رو كشیدم و رفتم، نرسیده به

در پارك صداش از پشت سر اومد.

صدای تند قدم هاش  و صدای نفس نفس هاش داشت میومد.بر نگشتم به عقب؛

حتی برای دعوامرافعه،قهر،از در خارج شدم،خیابون رو با سرعت گذشتم.

هنوز داشت پشت سرم میومد،صدای پاشنه چكمه هاش رو میشنیدم،میدوید و

صدام می كرد.

اون طرف خیابون ایستادم جلو ماشین؛هنوز پشتم بهش بود،كلید انداختم كه در رو

باز كنم كه بشینم و برای همیشه برم،درو هنوز باز نكرده بودم كه صدای

بوق و ترمزی شدید و فریاد ناله ای كوتاه ریخت تو گوش و جونم.

تندی برگشتم دیدمش پخش خیابون شده بود،افتاده بود جلو ماشینی كه

بهش زده بود،رانندش هم داشت تو سر خودش می زد.

سرش خورده بود به آسفالت و خون راه  افتاده بود میرفت سمت جوی كنار خیابون،

با هول و ترس  دویدم طرفش،بالا سرش ایستادم.

مبهوت،

گیج،

منگ،

هاج و واج نگاهش كردم.

تو دست چپش بسته ی كوچكی بود،كادو پیچ محكم چسبیده بودش،نگاهم رفت به

آستین مانتوش كه بالا رفته بود ،ساعتش پیدا بود.چهار و پنج دقیقه.

نگاهم برگشت و ساعت خودمو دیدم؛چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیج و درب و داغون نگاه ساعت راننده ی بخت برگشته كردم،عدد چهار و پنج دقیقه

رو نشون میداد . . .







طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 ] [ 02:59 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]



جملات زیبا گیله مرد



یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!

پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!

پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.

اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!

پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت:

لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!اون پسر باز هم قبول نكرد:

برو از اینجا و منو راحت بذار!پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت:

برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم

و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".

مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب

خبری نشد.

خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.

مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!

پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه

برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ

کرد.




طبقه بندی: داستـــــــان،
[ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ] [ 07:56 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]
مرجان سرخ
 

دلم می خواهد قصه پتویی را بنویسم که اصلا گرما نداشت؛

این پتو پشمی ضخیم و بزرگ باشد اما هیچ کس و هیچ چیز را گرم نکند؛

یعنی نه تنها گرم نکند بلکه سرد هم بکند؛

طوری که هر کس زیر آن بخوابد راستی راستی از سرما یخ بزند؛

دلم می خواهد قصه خانواده فقیری را بنویسم که آن قدر فقیر باشند که نه زیرانداز داشته

باشند و نه روانداز؛غیر از اینها در خرابه ای زندگی کنند که در نداشته باشد؛

اما آنها همیشه شکرگزار باشند و چیز زیادی از خدا نخواهند؛

فقط اگر می شد خانه مخروبه شان یک پرده داشته باشد که مردم هی سرک نکشند

و فضولی نکنند چقدر خوب می شد؛

دلم می خواهد قصه دوره گردی را بنویسم که توی چرخ دستی اش پر از اسباب اثاثه

کهنه است؛

دلم می خواهد هوا سرد باشد و چرخ دستی با وجود آن همه خرت و پرتش از سرما بلرزد؛

دلم می خواهد چرخ های چرخ دستی این دوره گرد هر جا که دلشان می خواهد بروند؛

نه توی کوچه دست چپی بپیچد و نه توی خیابان دست راستی؛

دلم می خواهد این چرخ دستی مقابل فشار و قدرت دست های دوره گرد مقاومت کند

و از راهی برود و از جایی سر در بیاورد که من می خواهم؛

دلم می خواهد قصه چرخ دستی دوره گردی را بنویسم که رفت و رفت و رفت تا به خانه

خرابه ای رسید که پرده نداشت و از میان خرت و پرت ها پتویی را که گرم نمی کرد به

ساکنین خانه خرابه داد؛

دلم می خواهد قصه چرخ دستی ای را بنویسم که از سرمای پتو راحت شد؛

دلم می خواهد قصه پتویی را بنویسم که مثل پرده جلوی در خانه ای که پرده نداشته

آویخته شد؛


هرچند ... فکر می کنم قصه شان را نوشتم ...! 







طبقه بندی: داستـــــــان،
[ جمعه 8 دی 1391 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]



پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می كندعرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرك این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد......

كمی آب در لیوان می ریزدصدایش را بلند می كند ،

" چقدر تشنه بودم "پدر این را می داند پسر كوچولو اش چقدر بزرگ شده است .






طبقه بندی: داستـــــــان،
[ یکشنبه 26 آذر 1391 ] [ 05:01 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]



بین خواب وبیداری صدای موذن را گاه وبیگاه می شنید، اما وقتی اذان تمام شد کاملا" خوابید، خوابی سخت وعمیق . کم کم هوا داشت روشن میشد اما هنوز خورشید کاملا" بالا نیامده بود و مرد سنگین وسخت خوابیده بود. صورتش بطرف پنجره بود . بالاخره خورشید کاملا" بالا آمد . از پنجره بدرون می تابید . مرد تکانی به خود داد ، پشتش را بطرف پنجره برگرداند وهمانطور سنگین وعمیق خوابید. خورشید چندبار با انگشت به پنجره زد،اما مرد نشنید، چند ضربه دیگرهم زد.
باز مرد نشنید،خورشید دستش را دراز کرد وصورت مرد را نوازش کرد ، مرد احساس گرما کرد،خوابش کمی سبکتر شد، خورشید باز صورتش را نوازش کردومرد دیگرنتوانست بخوابد وبیدار شد،خمیازه ای کشید ،دستانش را بهم قلاب کرد وتا انجا که می توانست آنها را از خود دور کرد، چند بار اینکار را کرد وبالاخره خواب از سرش پرید. کاملا بیدار شد ، بطرف پنجره برگشت .
خورشید را دید. نشست ودرسکوت اورا تماشا کرد.شاید برای اولین باری بود که آنگونه محو تماشای خورشید شده بود. شاید به این فکر میکرد که خورشید چه قدر تنهاست،حتی تنهاتر ازخود او. شایددلش بحالش می سوخت وشاید شیفته او شده بود .دلش خواست پیش خورشید باشد.نزدیک نزدیک،
خورشید هم اینرا فهمید، دستانش را دراز کرد وباانها راهی برای مرد ساخت . مرد مات ومبهوت وشیفته ، پا روی دستان خورشید گذاشت ، از پنجره بیرون آمد وبطرف بالا رفت . هرچه بالاتر می رفت شیفته تر میشد وهرچه شیفته تر میشد بالاتر می رفت وهمانطور می رفت ومی رفت...

مرد بسیار بالا رفته است، عرق از سرورویش می ریزد،اما نه عرق نیست انگارخودش دارد آب میشود. بسیار گرمش شده،اما حال خود را نمی فهمد وبازهم بالاتر میرود. هرچه بالاتر میرود بیشتر گرمش میشود،آب میشود،ذوب میشودوبخار میشود،بازهم بالاتر میرود. کاملا " به خورشید نزدیک شده است،اما دیگر چیز زیادی از او باقی نمانده است . بالاخره به خورشید میرسد ودرست درهمان موقع کاملا " میسوزد ومحو میشود ودیده نمیشود وتنها خورشید است که میماند.





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 23 آذر 1391 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]

 روزی مردی عقربی رادید که درون آب دست وپا میزدتصمیم گرفت

عقرب را نجات دهد اما عقرب او را نیش زد مردباز سعی کرد

تا عقرب را ازآب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد

رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟

مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من

این است که عشق بورزم . چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به

این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش میزند؟!





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ دوشنبه 20 آذر 1391 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]



دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند .

بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند .

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد

ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت :

امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد .

بقیه در ادامه .....

 

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستـــــــان،
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب ، عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
نظر سنجی
آیا این وبلاگ موثر بود ؟




تماس با ما
تماس با ما
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




کد ِکج شدَنِ تَصآویر

music