تبلیغات
دل نوشته ها .....

دل نوشته ها .....
 
قالب وبلاگ
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس





در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند

مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال

است.به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای

 او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد

 دارم؟آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که

غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من

خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.




طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب ، عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
نظر سنجی
آیا این وبلاگ موثر بود ؟




تماس با ما
تماس با ما
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




کد ِکج شدَنِ تَصآویر

music