تبلیغات
دل نوشته ها .....

دل نوشته ها .....
 
قالب وبلاگ
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس





در یکی از شب های سرد زمستان، یک نفر با مرد فقیری برخورد کرد،

مرد فقیر به سوی او دست دراز کردو صدقه خواست.

ولی آن شخص بعد از کمی جستجو در جیب هایش پولی نیافت.

فقیر همچنان خیره به او بود و انتظار می کشید و خوشحال از اینکه قرار است

به او کمک شود.

آن شخص ناراحت و پریشان شد از اینکه پولی نیافته تا به او کمک کند،

در همین حال دستان سرما زده مرد فقیر را گرفت و رو به او گفت: "

 برادر عزیزم پولی ندارم که به تو کمک کنم، مرا ببخش "

فقیر در حالی که به او خیره شده بود، بغض کرد و گفت:

" تو بزرگترین هدیه را به من داده ای، تو مرا برادر خطاب کردی و این از

همه چیز برای من با ارزشتر است "





طبقه بندی: داستـــــــان،
[ پنجشنبه 16 خرداد 1392 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ اعظم جلالی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب ، عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
نظر سنجی
آیا این وبلاگ موثر بود ؟




تماس با ما
تماس با ما
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




کد ِکج شدَنِ تَصآویر

music